دوست دور
بهار کودکی ام
سفره ای بود که در خانه ی پدربزرگ پهن می شد
آشنا ها را دور هم جمع می کرد و
غریبگی ها را کم
رقص ماهی ها درتنگ
بوی سبزه ی تازه
شوق بچّه ها برای عیدی گرفتن
اسکناس های تانخورده ی لای قرآن
بهار روسری آبی مادر بزرگم بود
که عطر مهربانی می داد
بهار نوجوانی ام
شاخه گلی بود
که لحظه ی تحویل سال هدیه می گرفتم
و حالا بهار
فقط خاطره ی محوی ست
که از دور
برایم دست تکان می دهدو
دور می شود
تو نیستی
جای سینا کنار هفت سین خیلی خالی ست
و عید ازگوشه ی چشم شمع ها می چکد
روی دفترم
و شعرم آه
بوی آه ها
و های های بی کسی می دهد
دوست دور
از دور سلام ...
#دنیا غلامی
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 5:43 توسط دنیا غلامی
|