ساطور
گفت : (( دیگر هرگز مرا نخواهی دید ))
خندیدم
چه خوش خیال بود
همین الان که استخوان های شکسته ام دارد شعر می شود
او را می بینم
ساطوری خون آلود در دست دارد
قلبی را تکّه تکّه می کند
صدای رعد و برق می آید
باد شدیدی می وزد
شیشه ی پنجره ها می لرزد
درها محکم به هم می خورند
شاخه گلی دستهایش بین در مانده است
می دوم نجاتش بدهم
پرت می شوم وسط باغ
چشم هایم را باز می کنم
فرشته ای دارد پیانو می زند
می شنوی ؟
همان آهنگی که دوست داشتی
زن ها به همین غمگینی مهربان اند
به همین مردانگی عاشق اند
و به همین مظلومی
با شنیدن یک حرف
می میرند...
# دنیا غلامی
پ .ن :
+ نوشته شده در شنبه یکم آبان ۱۴۰۰ ساعت 14:4 توسط دنیا غلامی
|