پرتقال خونی

.....................

سکانس آخر

 

می گفت دوستت دارم

چشم هایی درونم می خندید

می گفت دلم برایت تنگ شده است

چشم هایی درونم می خندید

می گفت بدون تو می میرم

چشم هایی درونم می خندید

چه غریب است بازیگری

که نقشی را بازی می کند که رقیب اوست

فیلم نامه نویس بی انصاف !

کاش فقط چند دقیقه می گذاشتی

شبیه خودم باشم

تا ثابت کنم

هیچ کس اندازه ی من دوستت نداشت

و بگو

در سکانس آخر

چگونه بازی می کردم

نقش پرانتزی را که خالی ست !؟...

# دنیا غلامی

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام خرداد ۱۳۹۹ ساعت 10:37 توسط دنیا غلامی |

جاکلیدی

 

پنج پلنگ وحشی می بینم

پنجره را می بندم

خانه تاریک است

دنبال شمع می گردم

زنی می گوید: بسته ها خالی ست

کسی از پشت چشم هایم را می گیرد

ترسم را قورت می دهم

اسم ها را یکی یکی می گویم

همه جا ساکت است

دست روی قلبم می گذارم

دست ها کنار می رود

برمی گردم

خانه ناپدید شده

وسط جاده ای از مه ایستاده ام

چشم هایش را دیده بودم

زخم هایم را می داند

و روی جاکلیدی خانه

قفل کوچکی ست که راز کلیدش با اوست...

# دنیا غلامی

پ.ن :

دانلود

+ نوشته شده در شنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 11:34 توسط دنیا غلامی |

سیب ترش

http://s9.picofile.com/file/8337210192/thumb_HamMihan_201728510213687827661508935189_1759.jpg

 

بعضی وقت ها هم می آیی فراموش کنی

با یک تشابه اسمی

یک تکّه کلام

یک آهنگ قدیمی

تاول خاطره ای در ذهن می ترکد

انگار بعد از طوفان

سکوتی عمیق و چند تکّه کاغذِ افتاده پشت در

بعضی ها آنقدر مهربانند

که بعدِ رفتنشان

عمیق ترین تنهایی ها را تجربه می کنی

و نه تنها غروب جمعه

بلکه تمام هفته طعم سیب ترش می دهد

اینطور وقت هایی شعرهای «سیّد علی» را می خوانم

تو چه می کنی ؟

اصلا یادت هست که نیستم ؟...

# دنیا غلامی

پ .ن :

دانلود

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۹ ساعت 17:9 توسط دنیا غلامی |