آتش دل

خواب دید
لباس عروسی مادرش
آتش گرفته
به عقد مردی در آمد
که از شعر خوشش نمی آمد...
# دنیا غلامی
.....................

خواب دید
لباس عروسی مادرش
آتش گرفته
به عقد مردی در آمد
که از شعر خوشش نمی آمد...
# دنیا غلامی

آخرین بار که نگاهت کردم
بهارنارنج ها به گریه افتادند
ابرها باریدند
دریا ها طوفانی شدند
قطار ها ایستادند
کوچه ها بن بست
برگ های درختان زرد
درد ها به استخوان رسیده شعر شدند
و عقربه ها روی ساعت دو ایستادند
ساعت دو
ساعت دوستت دارم های بی صداست
ساعت قلبی
که نفس نفس زنان می دوید
می دوید
می دوید
و یک شهر بهارنارنج
به حالش گریه می کردند...
# دنیا غلامی
پ.ن :

عقابِ زخمیِ کوهستانِ متروک
خیره به پایکوبی کرکس ها
تصویری غمگین از تنهایی ست
و پوپک
اگرچه صدایش آواز دیروز است
هنوز عاشق ترین پرنده ی دنیاست
تو نیستی
دارد باران می بارد
و در دلم
کوچ دسته جمعی گنجشکهاست...
# دنیا غلامی

ناخدای گمشده ی جزیره ی متروک
به ساعت شنی خیره می شود
گندم هایی که سراب مزرعه هستند را می چیند
برای مردمی که نیستند
دست تکان می دهد
وشب ها خواب می بیند
تمام ماهی ها خودکشی کرده اند
و قایق ها
هرچه پارو می زنند نمی رسند...
# دنیا غلامی