پرتقال خونی

.....................

اتوبان

 

شب پیرمردی ست پیپ سیاهی در دست

لمیده بر کاناپه ی ستاره ای شکل

روزنامه ای به دست دیگر

که در ستون گمشده هایش

عکسی قدیمی ست

از دختری با چادری سپید و گلبرگ های مشکی

 که جای اسمش خالی ست


از همان روز
روزی که رفتی

دیگران کاسه ی داغ تر از آش شدند

و دختری که کاسه ی داغ آش را
به شوق دیدن لبخندی
تزیین می کرد
گم شد
بین کاغذهای کاهی

کوچه مان اتوبانی ست از دلتنگی
که هر روز غروب
میانه اش ایستاده ای و
برایم دست تکان می دهی !...

# دنیا غلامی

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 0:32 توسط دنیا غلامی |