پرتقال خونی

.....................

سوغات آشنایی

 

باید بنویسم

تا صبح نشده باید بنویسم

با همین دست های سرد

چشم های ورم کرده

واژه های تب دار

می دانی در این کبیسه های پرکسوف

سوغات آشنایی ها

دردی بود که قلبم جایش را نداشت

چاقویی می خندد
و قطره خونی گفت :

فردا شعر منتشر نشده ای

ورد زبان دخترکانی ست

که عشق نامادری شان است

و پشت دستشان داغ نهاده و گفته هیس !

# دنیا غلامی

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 0:21 توسط دنیا غلامی |